تمام افرادي كه ما با آنها در ارتباطيم به دنبال گمشدة خود در اين دنياي بزرگ ميگردند. خود ما نيز به دنبال كسي هستيم كه اگر اوقاتي را با او سپري ميكنيم اين دقايق از بهترينها و به ياد ماندنيترين لحظات زندگي مان باشد و هر چه شناخت ما از خود و سپس از اطرافيان بيشتر باشد ارتباطمان شكل بهتري به خود ميگيرد. اگر بتوانيم در چند برخورد اول مخاطبمان را بشناسيم شايد بتوانيم از تنش و درگيريهاي بعدي جلوگيري كرده باشيم و يا شايد سرعت برقراري ارتباطمان بيشتر باشد.
ادامه مطلب...
اما,چگونه بفهمیم که باور ما درباره خودمان منفی است؟
برای دانستن این مسئله به سوالات زیر پاسخ دهید :
ادامه مطلب...
وقتی به دیگران میرسید چگونه رفتار میكنید؟ موقع عصبانیت چهطور واكنش نشان میدهید؟ وقتی كسی به شما محبت میكند از رفتار او چه برداشتی میكنید ؟ .... و چگونه به آن پاسخ میدهید ؟ همگی با نوع شخصیت شما ارتباط دارد. پس به عبارت دیگر میتوان گفت كه شخصیت ما از مجموعهای از افكار، احساسات، هیجانات، رفتارها و واكنشها تشكیل شده است كه از نوجوانی و جوانی در ما شكل میگیرد و تاثیرات آن بر تمام جنبههای زندگی سایه میافكند و در طول زندگیمان تقریبا الگوی ثابتی دارد...
اما شخصیت سالم واقعا چگونه است، چه خصوصیاتی دارد یا باید چه كیفیتی داشته باشد؟ برای پاسخ به این سوال لازم است دوباره به تعریف بالا درباره شخصیت نگاهی بیندازیم و به چند نكته دقت كنیم. اول اینكه فراگیر بودن و تاثیرگذاری بر جنبههای مختلف زندگی از شرایط اصلی شخصیت است. به این معنی كه شخصیت یک فرد تقریبا در همه برخوردها و شرایط مختلف زندگی او تاثیرگذار است.
نكته دوم ثبات نسبی این خصوصیات در طول زندگی است. به این شكل كه پس از شكلگیری در اوایل دوران جوانی، ادامه مییابند و با گذشت سالیان تفاوت كمی میكنند. به همین علت است كه نمیتوان انتظار داشت افراد پس از ازدواج، زیاد تغییر كنند. نكته دیگر اینكه شخصیت هم شامل افكار، عقاید و برداشتهای فرد است، هم شامل هیجانات، عواطف و احساسات و هم توانایی كنترل و مدیریت این هیجانات و احساسات. بالاخره اینكه رفتار و برخوردهای ما در شرایط گوناگون نیز بخش مهمی از شخصیتمان را تشكیل میدهند.
پس شخصیت من را در صورتی میتوان سالم دانست كه اولا صفات اخلاقیام باعث شود تا بتوانم روابط مناسب و پایداری با بیشتر افراد برقرار نمایم، بتوانم هیجانات و احساسات شدید و ناگهانی خود را كنترل كنم یا آنها را به شكلی جامعهپسند بروز دهم و رفتارم با هنجارهای جامعهای كه در آن زندگی میكنم تفاوت اساسی نداشته باشد یا به عبارت دیگر بتوانم به شكل مناسبی خودم را با این هنجارها وفق بدهم. افراد دارای شخصیت سالم میتوانند حتی در شرایطی كه برایشان دلخواه نیست خود را كنترل كنند و به شكلی از خود انعطاف نشان دهند یا برای تغییر شرایط محیطی اقدام لازم را بكنند. خوب اگر شما هم مثل من همه این خصوصیات را ندارید، لازم نیست خیلی نگران یا از خود ناامید شوید. اگر حتی برخی از اینها را هم داشته باشید به احتمال زیاد شما اختلال شخصیت ندارید!
چرا ما اشتباه میکنیم؟
آیا میتوانیم کمی بهتر عمل کنیم؟
ما انسانها، مخلوقاتی با معایب گوناگون هستیم. چشمانمان به ما حقه میزنند، داستانهایمان هنگام بازگو تغییر میکند و بیشترمان نسبتا بالاتر از حد متوسط هستیم.
ادامه مطلب...
آلفرد بینه در سال ۱۹۰۵ اولین آزمون هوش را طراحی کرد تا استعداد بالقوه دانش آموزان دبستانی نه چندان ثروتمند را برای مقاطع بالاتر آموزشی تعیین کند. اساسا بینه آزمونی را برای پیش بینی موفقیت دانشگاهی طراحی کرد.
ادامه مطلب...
کریستوفر پل گاردنر، کارآفرین، سرمایه گذار و سهامدار آمریکایی، نمونه بارز افرادی است که تسلیم مشکلات زندگی نمی شوند و با تلاش و پشتکار خود از فرش به عرش می رسند. در اوایل دهه 1980 گاردنر با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم می کرد و برای بزرگ کردن پسر کوچکش با مشکلات فراوان روبرو بود. دوران کودکی او با فقر، ترس، بی خانمانی و خشونت پدرخوانده در هم آمیخته بود. اما با تمام این سختی ها، مادر و یکی ازدایی های گاردنر الهام بخش زندگی او بودند و به او یاد دادند که چگونه خود را باور کند و با سختی ها بجنگد. گاردنر هشت ساله بود که مادرش را دستگیر کردند و به زندان فرستادند. جرم او به آتش کشیدن خانه برای کشتن شوهرش بود. در همان زمان دایی گاردنر در رودخانه می سی سی پی غرق شد و گاردنررا با مشکلات زندگی تنها گذاشت.
به گزارش برترین ها گاردنر در زندگی مشترک هم توفیق چندانی نداشت. وقتی گاردنر از تحصیل در رشته پزشکی منصرف شد، همسر اولش او را تنها گذاشت. گاردنر دو سال بعد با همسر دومش که دانشجوی دندانپزشکی بود آشنا شد و مدتی بعد صاحب پسری شد که نام او را کریستوفر گاردنر گذاشت.
در آن زمان گاردنر در یک آزمایشگاه کار می کرد. درآمد او ناچیز بود و به هیچ عنوان برای یک خانواده سه نفره کافی نبود. چهار سال بعد گاردنر به فروش تجهیزات پزشکی روی آورد تا از این طریق بتواند درآمد خود را افزایش دهد. اما نقطه عطف زندگی او ملاقات با باب بریدگز بود، مردی با ظاهری آراسته و یک فراری قرمز که گاردنر را به دنیای تجارت معرفی کرد. گاردنر که شیفته شخصیت و طرز زنگی بریدگز شده بود، به عنوان کارگزار سهام همکاری خود را با بریدگز آغاز کرد و بعدها توانست یک دستگاه فراری –چیزی که مدت ها آرزویش را در سر می پروراند- از بسکتبالیست مشهور مایکل جردن بخرد.
اما ازدواج دوم گاردنر هم چندان موفقیت آمیز نبود چون همسرش پس از آنکه او را به سواستفاده فیزیکی متهم کرد تمام اموال او را گرفت و رفت. زندگی مجدداً چهره سخت خود را به گاردنر نشان داده بود و او ناچار تمام طول روز را به کار و تلاش می گذراند. اما در سال 1982 تلاش و پشتکار او نتیجه داد و گاردنر پس از شرکت در آزمون ورودی به عنوان کارمند دائمی وارد شرکت ِ Dean Witter Reynolds (یک شرکت مشهور آمریکایی در زمینه سهام) شد.
پنج سال بعد گاردنر با سرمایه اندکی که داشت (10000 دلار) و با یک میز چوبی کوچک، شرکت خود را تحت عنوان گاردنر ریچ و همکاران در شیکاگو راه اندازی کرد. در سال 2006 گاردنر در معامله ای چندین میلیون دلاری ، سهام خود را درگاردنر ریچ فروخت وشرکت بین المللی خود را در نیویورک، شیکاگو و سان فرانسیسکو تاسیس کرد.
گاردنر اکنون یکی از کارآفرینانی است که در فعالیت های خیریه شرکت فعال دارد و 50 میلیون دلار صرف کمک به خانواده های کم درآمد، رفاه کودکان ، ساخت مسکن و ایجاد فرصت های شغلی کرده است.
در سال 2006 داستان زندگی اودر فیلمی به نام " در جست و جوی خوشبختی" با کارگردانی گابریل موچیانو به تصویر کشیده شد که با موفقیت بسیار همراه بود
آموخته ام که، با پول میشود....
خانه خرید ولی آشیانه نه،
رختخواب خرید ولی خواب نه،
ساعت خرید ولی زمان نه،
می توان مقام خرید ولی احترام نه،
می توان کتاب خرید ولی دانش نه،
دارو خرید ولی سلامتی نه،
خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،
می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.
آموخته ام که... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من
می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد
آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد
راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم!
شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟
ادامه مطلب...


