مدیریت٬ فرآیند به کارگیری مؤثر و کارآمد منابع مادی و انسانی در برنامهریزی، سازماندهی، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل است که برای دستیابی به اهداف سازمانی و بر اساس نظام ارزشی مورد قبول صورت میگیرد.
ادامه مطلب...
وقتی میخندد آدم بیخود و بی جهت سر ذوق می آید. اصلا یک طور خوبی میخندد. یک طوری که شبیه خندیدن هیچ کسی نیست. خنده اش صعود و نزول ندارد. برخلاف باقی آدمها از لبخند شروع نمی کند. لبهایش بیخودی کش نمی آیند. مردد نیست. برای خندیدن تصمیم نمی گیرد. از همان ثانیه اول خنده اش عمیق و از ته دل است. انگار همیشه آماده است که بخندد. همیشه منتظر است. تازه چشمهایش هم هیچ باریک نمیشوند. همانطور خوب و صاف آدم را نگاه میکند و میخندد. از همه بهتر اینکه صدای خنده اش دلنشین است. نه بلند است و نه یواش. بلد است اندازه بخندد. بعد انقدر نرم و تدریجی خنده اش تمام میشود که تو یکباره به خودت می آیی که از کِی دیگر نمیخندد؟ چطور ندیدم که چه وقت لبهایش صاف شدند؟ بعد دلت تنگ میشود برای دوباره خندیدنش…
وقتی میخندد نه شکوفه ای باز می شود و نه نسیم بهاری میوزد و نه آسمان آبی تر می شود و نه هیچ اتفاق عجیب دیگری. فقط وقتی میخندد یک آرامش بزرگی می آید و مثل یک پتوی بی انتها مرا توی خودش می پیچد. طوری که گمان میکنم دیگر هیچوقت سردم نمیشود.
وقتی میخندد خیالم راحت میشود که دنیا خوب است.
چند آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: “شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید”.
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: “می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟”
آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند. بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید:
” کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟”
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
“ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﮔﻠﻪ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻗﺼﺎﺏﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺳﭙﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﻟﯿﻞ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﯼ ﻫﻢ ﺷﺪ.
ﺣﺎﺝ ﺭﺣﯿﻢ ﻗﺼﺎﺏ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﺮﯾﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ. ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﯽ ﺗﺎ ﺻﺒﺞ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩﻡ؛ ﻫﻤﻪﺍﺵ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﯽﺩﯾﺪﻡ.
ﺻﺒﺢ ﻗﺼﺎﺏ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺁﺏ ﺁﻭﺭﺩ؛ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻨﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺍﺷﮏ ﺟﻠﻮﯼ ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ ﺑﻪ
ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎ ﻭ ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻊ ﺑﻊﮐﺮﺩﻡ.
ادامه مطلب...
