هنر نهم
اخبار،کتب،مقالات،پایان نامه های مدیریتی


دو گدا درکناريکديگرودرنزديکی کليسای اصلی شهر واتيکان  نشسته ودر حال گدايي بودند،يکی از آنها صليبی برگردن داشت وظاهريک گدای مسيحی را داشت و ديگری شال سبزی بر گردن و ظاهر يک گدای مسلمان را داشت،خلاصه هر شخصی که از آنجا رد می شد درون کاسه گدايي که صليب بر گردن داشت سکه ای می انداخت و رد می شد. اين منوال ادامه داشت به طوری که گدای مسيحی چندين بارظرف سکه را درون کيسه اش خالی کرد در حالی که ظرف گدای مسلمان خالی بود،تا اينکه پاپ هم از کنار آنها رد شد وبا ديدن اين صحنه رو به گدای مسلمان گفت:

اينجا چيزی نصيب تو نمی شود شما بهتر است در کناريک مسجد يا جايي که محل عبور و مرور مسلمانان است بنشينی و به کارخود بپردازی. بعد از گفتن اين جملات سکه ای درون ظرف گدای صليب در گردن انداخت و رفت.

بعد از آن گدای شال بر گردن رو به گدای صليب درگردن انداخت و گفت می بينی شمس الله! اينا دارن  به ما بازار يابی ياد ميدن!!!





تاريخ : یکشنبه 12 خرداد 1392
ارسال توسط mfsh

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
$captcha_html
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید